میگویند
سکوت یعنی هیچ حرفی نزدن اما من میگویم سکوت یعنی فریاد.
فریادی پر از احساس شاید آن روز که صفحهٔ آرزوهای دست نیافتهام را بستم فکر میکردم
دیگر هیچوقت به سراغت نخواهم امد
اما
این دل تنها ی من باز هم اشتباه کرد
و باز هم مسیر طولانی فراموشی را میان بر زد
بی تو امروز و فردا یم یکی است و زمان برایم راکد ای دوست نیافتنیترین آرزو
من بی تو تا دنیاست فردای ندارم
و تو نمیدانی در پشت پنجری که به کوچه باغ دلت باز میشود
کسی سر به شیشه گذاشته و تمام نگرانی آش آرامش خوابه شیرین توست
کاش بدانی که هنوز جایت در قلبم خالیست.

نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 23:24 |
در غروب روزگارانم در حسرت نگاه مهربان تو به باغ تنهايي و غربت قدم گذاشتم چون تو گفتي بيا
امدم.... امدم... تا با تو باران را ببويم.. و بفهمم امدم تا تو بر زخم كهنه قلبم مرحم باشي
اي عزيز 0....!كه صدايت لحظه هارا به بوي بهار پيوند ميزند وقتي پر پرواز در اوردي و رفتي ماه شب
هايم با ديگر ستاره ها همنيشين شد
لحظه هايم سوخت و قاب دل از شكوفه هاي ارزو خالي شد
چرا رفتي.....؟!؟!؟!؟!؟!؟
چرا نكاهت را از پنجره خشك كومه وجودم برداشتي وبي صدا وداع كردي ..؟!
اي سبزه زار تنهاي دشت خالي دلم صداي پرستو ها را ميشنوم كه از تو ياد ميكنند
اكنون بغض شكسته را در گلويم قرباني خواهم كرد تا به حرمت تو هرگز نبارند
من اسير دردم و خيالم گرفتار خزان چگونه بخوانم و بمانم اي شاهزاده روح و خيالم
اگر از سرزمين خسته دلم گذشتي به حرمت خدا و عشق سلام همه ي خسته ها را پاسخگو باش...!

نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 12:34 |
زندگـــــــــــــــــــی
زندگی همچنان میگذرد!
در جوانی بسان پرستو های مهاجراز مرزهای زندگی میگذشتم
بی انکه گذر عمر را حس کنم
ولی اکنون در جاده های زندگی گام مینهم پر از فراز و نشیب
گاه بر بال شادی ها مینشینم و بر فراز اسمان به پرواز در می ایم
و زمانی با انبوهی از رنجها و غمها روبرو میشومو بدین سان زندگی میگذرد
زمان در گذر است بدون لحظه ای تردید وایستایی و من مسافر زمانه ام
که قطار زندگی مرا به سوی سرنوشتمیبرد.

نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 17:3 |
خيال آمدنت ديشبم به سر مي زد

به خواب رفتم و نيلوفري بر آب شكفت

شراب لعل تو مي ديدم و دلم مي خواست

زهي اميد كه كامي از آن دهان مي جست

دريچه اي به تماشاي باغ وا مي شد

تمام شب به خيال تو رفت و ، مي ديدم

نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 18:32 |
از من مخواه...! که احساسم را لابلای کتابهایم پنهون کنم کاغذ پاره های سپید من امشب دگرگونن! صدایم به صدای خفیف برگهایی که اخرین سرود زندگی رو زیر پای رهگذران خسته زمزمه می کنند گره میخورد! کاش مثل هر شب می امدی وقطعه ای از ماه را با خود می اوردی! اخر نگاه تو و رایحه ی حرفهایت به من عمری دوباره می بخشد. از اینکه هفت کلید هفت در وازه ی بهشت را از دست بدهم نگران نیستم بلکه محروم بودن از دیدار تو مرا دچار ترسی بی پایان میکند. سر کش ترین ارزو هایم وقتی تو رو میبینند رام میشوندو روی اینه های ملایم ارام میگرند صدای تو کلید همه ی در وازه های بهشت است. کنار من بنشین! و حرف بزن تا هیچ در وازه ای بسته نماند میخواهم شبی تو رو به خواب هایم دعوت کنم تا در رویای تو شگفت ترین درسها رو بیاموزم میخواهم خودم را از این همه کلمه بتکانم اما...!! ایا شورو شوق کودکانه ی من که در فضا مانده است می تواند احساسم را به تو بگوید؟!! 


نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 11:57 |
زیباترین گلها زیر پایت
قشنگترین چشمها بدرقه راهت زیباترین لبخندها بر لبانت و بالاترین دستها نگهبانت
تقدیم به چشمی که اشکش منم تقدیم به اشکی که نمش منم
تقدیم به شمعی که پروانه اش منم تقدیم به گلی که گلزارش تویی
نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 21:52 |
ღღوقتی بغضم شکسته شد..و نفسهایم غزق شد در اندوه بیتابی
ღღفقط سکوت با من بودღღ
ღღگاه گاهی که تنم خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده میشد
شب هایی که بالشتم خیس میشد از اشک شبانه و حسرتღღ
ღღفقط سکوت با من بودღღ
دیری است که با درد خود هم اشیان شده امღღ
ღღو هنوز سکوت با من استღღ
کاش به جای تو بر سکوت عاشق بودمღღ

نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:50 |
به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن ندارد
به دستانت بیاموزکه هر گلی ارزش چیدن ندارد
به قلبت بیاموز که هر کسی کنج ان جای ندارد
و بیاموز که ابی بودن عشق می خواهد
نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:53 |
سلام بر غروب دلتنگی که حکایت از دل غم گرفته ی من میکند
وسلام بر چشم منتظری که از دیدن روی ماهش حکایت 
سلام بر عبادتگاه جانم که قلبم به یادش میتپد
وقتی شکوفه های بلورین یاس همراه نسیم
به سرزمین یار ها کو چ میکنند
دستهایمان پل عبور عشق میشود
تا قلبهایمان ایستگاه برای ان باشد
امشب تمام مرغ های اسمان گریه میکنند
امشب قلبی میشکند و صدایه شکستن ان به گوش خدا نمیرسد
اخه به که بگویم که قلب من
عاشق قلبی ایست که اصلا قلب نیست


زیبا ترین شعرم را در شب سرودم
شبی پر ستاره به یاد چشمانت
نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:9 |
میشه مثل یه
قطره اشک بعضی ها رو از چشمت بندازی
..ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری
که با
رفتن بعضی ها از چشمت جاری میشود.
RaHGoOZaR


! به یاد تو بهترینم !

وقتی حضورت
معنی زندگیم شد
ان قدر عاشقت
شدم که لحظه ها رو
به شوق دیدنت سپری کردم
چون خداوند
چشمانی گرم وقلبی پر
از مهربانی به تو بخشیده
تا در فصل
خزان بهار من شوی
ای که همه ی زندگیم هستی
!دوستت
دارم!

نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 17:14 |
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

در سرزمین عاطفه ام چون گل روییدی..و من باغبانی اموختم...اما کدام گل احساس باغبان را میفهمد؟... ایا هیچ گلی هست که باغبان را اندازه ی یک قطره ی شبنم یه یک گلبرگ بشناسد و دوست بدارد؟
فهرست اصلی
ღ(دوستان)ღ
ღ(نوشته های پیشین)ღ
طراح قالب
POWERED BY