زندگـــــــــــــــــــی
زندگی همچنان میگذرد!
در جوانی بسان پرستو های مهاجراز مرزهای زندگی میگذشتم
بی انکه گذر عمر را حس کنم
ولی اکنون در جاده های زندگی گام مینهم پر از فراز و نشیب
گاه بر بال شادی ها مینشینم و بر فراز اسمان به پرواز در می ایم
و زمانی با انبوهی از رنجها و غمها روبرو میشومو بدین سان زندگی میگذرد
زمان در گذر است بدون لحظه ای تردید وایستایی و من مسافر زمانه ام
که قطار زندگی مرا به سوی سرنوشتمیبرد.

نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 17:3 |
نيامدي كه ببيني دلم چه پر مي زد
به خواب رفتم و نيلوفري بر آب شكفت
خيال روي تو نقشي به چشم تر مي زد
شراب لعل تو مي ديدم و دلم مي خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر مي زد
زهي اميد كه كامي از آن دهان مي جست
زهي خيال كه دستي در آن كمر مي زد
دريچه اي به تماشاي باغ وا مي شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر مي زد
تمام شب به خيال تو رفت و ، مي ديدم
كه پشت پرده ي اشكم سپيده سر مي زد 
نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 18:32 |
از من مخواه...!
که احساسم را لابلای کتابهایم پنهون کنم کاغذ پاره های سپید من امشب دگرگونن!
صدایم به صدای خفیف برگهایی که اخرین سرود زندگی رو زیر پای رهگذران خسته
زمزمه می کنند
گره میخورد!

کاش مثل هر شب می امدی وقطعه ای از ماه را با خود می اوردی!
اخر نگاه تو و رایحه ی حرفهایت به من عمری دوباره می بخشد.
از اینکه هفت کلید هفت در وازه ی بهشت را از دست بدهم نگران نیستم بلکه محروم بودن از
دیدار تو
مرا دچار ترسی بی پایان میکند.

سر کش ترین ارزو هایم وقتی تو رو میبینند رام میشوندو روی اینه های ملایم ارام میگرند
صدای تو کلید همه ی در وازه های بهشت است.
کنار من بنشین!
و حرف بزن تا هیچ در وازه ای بسته نماند
میخواهم شبی تو رو به خواب هایم دعوت کنم تا در رویای تو شگفت ترین درسها رو بیاموزم
میخواهم خودم را از این همه کلمه بتکانم
اما...!!
ایا شورو شوق کودکانه ی من که در فضا مانده است می تواند احساسم را به تو بگوید؟!!

نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 11:57 |
زیباترین گلها زیر پایت
قشنگترین چشمها بدرقه راهت زیباترین لبخندها بر لبانت و بالاترین دستها نگهبانت
تقدیم به چشمی که اشکش منم تقدیم به اشکی که نمش منم
تقدیم به شمعی که پروانه اش منم تقدیم به گلی که گلزارش تویی
نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 21:52 |
ღღوقتی بغضم شکسته شد..و نفسهایم غزق شد در اندوه بیتابی
ღღفقط سکوت با من بودღღ
ღღگاه گاهی که تنم خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده میشد
شب هایی که بالشتم خیس میشد از اشک شبانه و حسرتღღ
ღღفقط سکوت با من بودღღ
دیری است که با درد خود هم اشیان شده امღღ
ღღو هنوز سکوت با من استღღ
کاش به جای تو بر سکوت عاشق بودمღღ

نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:50 |
به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن ندارد
به دستانت بیاموزکه هر گلی ارزش چیدن ندارد
به قلبت بیاموز که هر کسی کنج ان جای ندارد
و بیاموز که ابی بودن عشق می خواهد
نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:53 |
سلام بر غروب دلتنگی که حکایت از دل غم گرفته ی من میکند
وسلام بر چشم منتظری که از دیدن روی ماهش حکایت میکند
سلام بر عبادتگاه جانم که قلبم به یادش میتپد
وقتی شکوفه های بلورین یاس همراه نسیم
به سرزمین یار ها کو چ میکنند
دستهایمان پل عبور عشق میشود
تا قلبهایمان ایستگاه برای ان باشد
امشب تمام مرغ های اسمان گریه میکنند
امشب قلبی میشکند و صدایه شکستن ان به گوش خدا نمیرسد
اخه به که بگویم که قلب من
عاشق قلبی ایست که اصلا قلب نیست


زیبا ترین شعرم را در شب سرودم
شبی پر ستاره به یاد چشمانت
نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:9 |
میشه مثل یه
قطره اشک بعضی ها رو از چشمت بندازی
..ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری
که با
رفتن بعضی ها از چشمت جاری میشود.
RaHGoOZaR


! به یاد تو بهترینم !

وقتی حضورت
معنی زندگیم شد
ان قدر عاشقت
شدم که لحظه ها رو
به شوق دیدنت سپری کردم
چون خداوند
چشمانی گرم وقلبی پر
از مهربانی به تو بخشیده
تا در فصل
خزان بهار من شوی
ای که همه ی زندگیم هستی
!دوستت
دارم!
نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 17:14 |
کوله بار خستگیهایم را به باد حسرت سپردم
و دست خالی در کویر خاطره قدم میزنم
تا شاید چشمانم بیابان تشنه ی روحم را سیراب کند
و مرحمی بر لبهای خشکیده ام شود
شاه کلید کهنه ی صندوقچه ی قلبم را
از بین انبوهی از کلید های زنگ زده پیدا میکنم
و صندوقچه را می گشایم
دفتر خاطرات غبار گرفته را بر می دارم
و به مرور اوراق ان می پردازم
دفتری که هر ورقش تداعی نا ملایمات روزگار است
دوباره سراغ پنجره میروم و کویر را به نظاره می نشینم
کویری که با هیچ رودی سیراب نمی شود
کویر تنهایی من
ای کاش در کنارم بودی
نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 18:31 |
هزار بار رفتی ومن هزار بار محبت را از تو گدایی کردم
مرا بخشیدی ولی باز با بهانه ای همای رفتن به سرت زد
هزار بار شکستم و تو یک بار شیشه ی عمر این عادت را نشکستی
گریه هایم را نشنیده کرفتی و اجازه ندادی هزاران بار بغضی که در
گلویم جا باز کرده بودبا قطرات اشک جاری شود
تو فرصت فریاد نمی دادی و نمیدید من هزار بار تمام شدم
و تو هر گز تمامش نکردی تا رفتی و من را با عاشقانه هایم تنها
گذاشتی! عاشقانه هایی که به حسرت نفرت تبدیل شدن
کاش زود تر از این تورا ان تور که بودی میشناختم

نوشته شده توسط ღNaZaNiNღ...&...ღRaHGoOZaRღ در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 20:22 |
درباره وبلاگ

در سرزمین عاطفه ام چون گل روییدی..و من باغبانی اموختم...اما کدام گل احساس باغبان را میفهمد؟... ایا هیچ گلی هست که باغبان را اندازه ی یک قطره ی شبنم یه یک گلبرگ بشناسد و دوست بدارد؟
فهرست اصلی
ღ(دوستان)ღ
ღ(نوشته های پیشین)ღ
طراح قالب
POWERED BY